بنشسته سر راهش ، شايد ز سفر آيدتا چند بنالم زار شب تا سحر از هجرش
كوكب شِمُرم هر شب ، شايد كه سحر آيدهر دم كه رخش بينم خواهم دگرش ديدنبازش نگرم شايد يك بار دگر آيداز ديده نهان اما اندر دل من جايش او را طلبم هر شب شايد كه ز در آيدبا كس نتوانم گفت من راز درون خویشكز درد غم هجرش دل را چه به سر آيدمي سوزم و مي سازم از درد فراق اماتير غم او بر دل افزون ز شمَر آيد"حيران" به فغان تا کی با محنت و غم همدمیارب نظری کان شاه از پرده بدر آید
برچسب:
نویسنده: نیما طباطبایی
بنشسته سر راهش ، شايد ز سفر آيد
تا چند بنالم زار شب تا سحر از هجرش
كوكب شِمُرم هر شب ، شايد كه سحر آيد
هر دم كه رخش بينم خواهم دگرش ديدن
بازش نگرم شايد يك بار دگر آيد از ديده نهان اما اندر دل من جايش
او را طلبم هر شب شايد كه ز در آيد
با كس نتوانم گفت من راز درون خویش
كز درد غم هجرش دل را چه به سر آيد
مي سوزم و مي سازم از درد فراق اما
تير غم او بر دل افزون ز شمَر آيد"حيران" به فغان تا کی با محنت و غم همدم
یارب نظری کان شاه از پرده بدر آید
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:50 توسط صباع |
برچسب: یارب,
نویسنده: نیما طباطبایی

برچسب: اَلسَّلامُ,عَلىَ,الْحُسَیْنِ,الْمَظْلُومِ,الشَّهیدِ,
نویسنده: نیما طباطبایی